یازده سالگی

دیشب خواب یازده سالگی ام را دیدم، زادگاهم، محله ی کودکی. خوابِ پَرتی بود اما بوی بچه گی می داد. لذت دویدن در کوچه و شوق رسیدن به خانه.

سالهاست آنجا دیگر برای ما نیست ولی برای من همیشه خانه خواهد بود.

چیزی (دنگ شو)

Advertisements

کودک درون

همه فکر میکنن چون با بچه ها بازی میکنم خیلی باهاشون خوبم ولی واقعیتش اینه که اونا با من بازی میکنن و من باهاشون حال میکنم. اینجوری باعث میشه از تمام قالب هایی که واسه خودم ساختم بیرون میام و میشم یه پسر کوچولو که فقط اون لحظه داره بهش خوش میگذره.
به قول روانشناسا تنها وقتی که کودک درونم رو نوازش میکنم وقتیه که هم بازی داره وگرنه اکثر مواقع دارم میزنم تو سرش…

روزگاری نو

تغییرات بزرگی داره واسم اتفاق میفته، کم کم دارم میشم عضوی از یه خانواده جدید.

خودمم باورم نمیشه، هنوز یه جورایی گیج میزنم. 

باس برم جلوتر ببینم چی میشه.

آدم وقتی حس میکنه داره از معشوقش دور میشه باید بشینه چنتا آهنگ درستو حسابی گوش بده…

دو سه تا کتاب عاشقانه بخونه، چنتا فیلم عاشقونه ببینه تا دوباره همه چیز از اول گُر بگیره..

.بعضی وقتا آدم باید زندگیشو تو فیلم و کتاب و موسیقی ببینه تا بفهمه همه اینا رو هنوز داره!

یگانگی

دلم میخواست همیشه بتونم بِکنم از همه چیز..بِکنمو بزارم برم..یه کوله بردارم بندازم پشتم یه ام پی تری پلیر هم که پر باشه از آهنگایی که حال میکنم بزنم به جاده…نه از این مسافرتای با کلاس، از اینایی که همش با آدما برخورد میکنی، آدمهای جدید میبینی. شاید من اونقد آدم اجتماعی نباشم یا اینکه خودم اینجوری فک ،کنم ولی چیزی که هست اینجوری برم تو دل آدما…بشناسمشون. از بودن باهاشون لذت ببرم…اما مشکل من اینه که با تنهاییم حال میکنم. اصن همین ایده ای که واسه مسافرت دارم خودش یه دلیله، اینجوری بیشتر میتونم با خودم باشم. وقتی حمید(پسرخاله ام) میگه اصن نمیتونه حتی یه روز تنها زندگی کنه تعجب میکنم. لذتی که در تنهایی هست واقعا دیگه توی چی میشه پیدا کرد.

اصلا همین تضادی که توی همین نوشته میبینم دلیله واسه اینکه اینکارو نخواهم کرد..تخمشو ندارم. مثل خیلی از شماها منم زندگیمو همینجوری که هست ادامه خواهم داد. جرئت میخواد همچین کاری…من ندارم، میدونم ندارم، میدونم خیلیا ندارن، ولی میدونم آرزوی خیلیاست…خیلی از ماهایی که فقط آرزو میکنیم اما تا به عمل میرسه همه جا میزنیم. اینقد گرفتار روزمرگی ها و عاداتمون شدیم که نمیتونیم دل بکنیم.