کودک درون

همه فکر میکنن چون با بچه ها بازی میکنم خیلی باهاشون خوبم ولی واقعیتش اینه که اونا با من بازی میکنن و من باهاشون حال میکنم. اینجوری باعث میشه از تمام قالب هایی که واسه خودم ساختم بیرون میام و میشم یه پسر کوچولو که فقط اون لحظه داره بهش خوش میگذره.
به قول روانشناسا تنها وقتی که کودک درونم رو نوازش میکنم وقتیه که هم بازی داره وگرنه اکثر مواقع دارم میزنم تو سرش…

روزگاری نو

تغییرات بزرگی داره واسم اتفاق میفته، کم کم دارم میشم عضوی از یه خانواده جدید.

خودمم باورم نمیشه، هنوز یه جورایی گیج میزنم. 

باس برم جلوتر ببینم چی میشه.

آدم وقتی حس میکنه داره از معشوقش دور میشه باید بشینه چنتا آهنگ درستو حسابی گوش بده…

دو سه تا کتاب عاشقانه بخونه، چنتا فیلم عاشقونه ببینه تا دوباره همه چیز از اول گُر بگیره..

.بعضی وقتا آدم باید زندگیشو تو فیلم و کتاب و موسیقی ببینه تا بفهمه همه اینا رو هنوز داره!

یگانگی

دلم میخواست همیشه بتونم بِکنم از همه چیز..بِکنمو بزارم برم..یه کوله بردارم بندازم پشتم یه ام پی تری پلیر هم که پر باشه از آهنگایی که حال میکنم بزنم به جاده…نه از این مسافرتای با کلاس، از اینایی که همش با آدما برخورد میکنی، آدمهای جدید میبینی. شاید من اونقد آدم اجتماعی نباشم یا اینکه خودم اینجوری فک ،کنم ولی چیزی که هست اینجوری برم تو دل آدما…بشناسمشون. از بودن باهاشون لذت ببرم…اما مشکل من اینه که با تنهاییم حال میکنم. اصن همین ایده ای که واسه مسافرت دارم خودش یه دلیله، اینجوری بیشتر میتونم با خودم باشم. وقتی حمید(پسرخاله ام) میگه اصن نمیتونه حتی یه روز تنها زندگی کنه تعجب میکنم. لذتی که در تنهایی هست واقعا دیگه توی چی میشه پیدا کرد.

اصلا همین تضادی که توی همین نوشته میبینم دلیله واسه اینکه اینکارو نخواهم کرد..تخمشو ندارم. مثل خیلی از شماها منم زندگیمو همینجوری که هست ادامه خواهم داد. جرئت میخواد همچین کاری…من ندارم، میدونم ندارم، میدونم خیلیا ندارن، ولی میدونم آرزوی خیلیاست…خیلی از ماهایی که فقط آرزو میکنیم اما تا به عمل میرسه همه جا میزنیم. اینقد گرفتار روزمرگی ها و عاداتمون شدیم که نمیتونیم دل بکنیم. 

 

 

لجن هایی که راه میروند

ما انسانها همگی به نسبت های متفاوتی لجنیم…شاید هم باید از لجن عذرخواهی کنم که با او خودمون ر. مقایسه کردم.

ما انسان ها پر از زشتی هستیم، پر از کارهای شنیع و وحشتناک….در ظاهر خوشحالیم، در ظاهر مهربانیم، در ظاهر دلسوزیم ولی باطنا ما لجنیم.

ما به حق «دشنام پست آفرینش»یم

منی که از لجن بودن مینویسم خود یک لجنم، لجنی بزرگ که به احتمال زیاد به کثافت بودن خود ادامه خواهم داد

اون کسی که با زنی که شوهر داره میخوابه هم لجنِ…اون زن هم به همون نسبت لجنِ…گفته بودم که کاملا نسبی است…منم شاید به همون اندازه لجنم ولی موقعیتی برای بروز نداشته ام.

تویی که این متن رو میخوانی نیز لجنی…خودت بهتر میدونی که چطور میتونی اینجوری باشی، تنها خوندن همین سطور تو رو به فکر می بره که چطور اینجوری خواهی بود.

وای که امشب نمیدونم چرا از فهمیدن موضوعی که به من مربوط نمیشود اینچنین بهم ریختم…

به خودشان مربوط است ولی من پکیدم!

دلم میخواد کیری به زندگی بزنم و قید همه چیز رو بزنم…قید ازدواج، زندگی، قید باور کردن آدمها، قید آدمهای خوب، قید هرچیزی که قید و بندی دارد. نمیخوام باور کنم که زندگی به همین کثافتی هست که میبینم.

اووووه….خدایا من چرا باید اینجوری به گا برم.