h1

سیگار

ژانویه 22, 2012

سیگار هم معضلی شده واسم…از یه طرف میخوام ترک کنم از یه طرف دیگه دلم نمیخواد.

ترک عادات خیلی سخته…خیلی زیاد.

نمیدونم انگیزه زندگیم کم شده یا اراده ام کم شده…

h1

راهم کجاست…!

ژانویه 14, 2012

بعضی از اوقات دچار احساسات متضاد میشم…دچار تصمیمات متزلزل. آینده ای که نیامده است و تصمیمی که هنوز برایش نگرفته ام. نمیدانم چه خواهم کرد…احساس میکنم برنامه ای برای آینده ندارم…هر چه پیش اید خوش اید شده ام!

h1

باز آمده ای کو…

ژانویه 14, 2012

از جمله رفتگان اين راه دراز

باز آمده ای کو که به ما گويد باز

هان بر سر این دو راهه از سوی نیاز

چیزی نگذاری که نمی آیی باز

“حکیم عمر خیام”

h1

سربازی نرین

ژانویه 2, 2012

سربازی یعنی بطالت…یعنی وقت تلف کردن…یعنی ریدن تو همه چیز!

کسشر به تمام معنا!

h1

سربازی

دسامبر 30, 2011

دوشنبه بالاخره رفتم سربازی، نیروی زمینی پادگان 01. الان تقریبا یه ماه میشه که از کارم استعفا دادم و دیگه برگشتم تهران.

شب قبل از اینکه برم خدمت واقعا نمیدونستم چی در انتظارمه! شب تا 4 صبح خواب نمیرفتم…تپش قلب داشتم، یه وضی…ولی اونقد هم بد نیست! حداقل واسه من…شدم منشی فرمانده.

از دیروز که اومدم مرخصی به طرز عجیبی به گا رفتم! یعنی سرما خوردم در حد بنز…دکتر هم واسم دو روز استراحت نوشته ولی نمیدونم اینا بهم مرخصی میدن یا نه! از یه طرف دیگه هم میترستم مرخصی بگیرم بعد پست منشی گری رو هم از دست بدم. کلا منشی بودن خوبیش اینه که نه از رژه خبری هست نه از ورزش صبح گاهی و کلا هیچ اجباری در کار نیست!

از این هفته هم احتمالا روزبرگ میشیم و عصرا میتونیم بیایم خونه که واقعا خودش مزیت خوبیه. در کل فک نمیکنم سخت بگذزه ولی واقعا دلم واسه سربازایی که الان دارن کرمانشاه خدمت میکنن و دهنشون صاف شده میسوزه! میدونم که رسما به گا رفتن.

h1

یادی از بلاگ

ژوئیه 17, 2011

مدت زیادی میشه که اینجا چیزی ننوشته ام. معمولا وقتی که خیلی داغون بودم اینجا مینوشتم ولی به نظرم میاد این مدت بیشتر به خاطر این فیلترینگ و البته تغییرات فازی که داشتم اینجا چیزی ننوشتم.

به نظرم میاد از اون امیرحسینی که قبلا اینجا تمام حساسیت هاش را مینوشت دور شده ام.یه جورایی فکر میکنم دیگه اون روحیه که شاید مقداری حساس بود را دیگه ندارم و الان یه مقدار خشن شده ام. محیط کارم هم مزید بر علته، جایی که نباید اجازه بدی کسی سوارت بشه و بتونی از حق خودت دفاع کنی.

 

h1

تشک!

ژانویه 23, 2011

دیشب که از فرودگاه برمیگشتم خونه راننده تاکسی جالبی به پُستم خورد. بحثمون گرم شده بود در مورد اوضاع تاکسی ها و گرون شدن بنزین و این چیزا که من واسش درده دل کردم، یه بار یکی از همین راننده تاکسی ها چطور سرم را کلاه گذاشته بود و مبلغ بیشتری ازم گرفته بود. خلاصه اینکه ما این را که گفتیم راننده تاکسی که تُرک  زبان بود شروع کرد به صحبت کردن در مورد نون حلال خوردن و اینکه چطور یارو همچین نونی را برده سر سفره زن و بچه اش و وجدان آدمها کجا رفته که یک دفعه از ناکجا آباد یه تُشک نو، تر و تازه، هنوز نایلونش  باز نشده بود سر و کلش وسط اتوبان پیدا شد. آقای راننده درستکار ما چنان چشماش برق زد که انگار توی اون آسمون بی ابر صاعقه ای مستقیم بهش نفوذ کرده و با ولعی که از حرفاش معلوم بود گفت: اِِاِاِاِاِاِِ….تشکه را نگاه، نوِ نوست!! اینجا وسط اتوبان چیکار میکنه زبون بسته! و درهمین حین بود که من دیدم کَم کَمَک داره از سرعت ماشین کم میشه و گوشه اتوبان بهمون نزدیک تَرَک!! و در همین حال هی رو میکرد به من و میگفت: دیدی تشکه چه نو بود. درست در وسط همین جمله بود که دیدیم یه وانتی جلوتر وایستاده و یکی داره برمیگرده به سمت تشک!! بنده خدا راننده که دید دستش از همه جا کوتاه شده یه نگاه زیرچشمی به من انداخت و احتمالا به خودش گفته “حالا که از اونجا رونده شدیم، از اینجا مونده نشیم” و شروع کرد به ادامه موعضه اش در مورد نون بازو خوردن و رزق و روزیه سالم!

پ ن: متاسفانه این روزها خیلی کم به اینجا سر میزنم ولی بلاگ دوستان را یُمن ارسالشون با میلم با گوشیم میخونم. امیدوارم از دل نروم اگرچه از دیده برفتم!!

h1

ژانویه 16, 2011

امشب دلم گرفته…خسته ام، شنبه مرخصیمه و تا اون روز، روزها مثل ماه میگذره!

h1

….

دسامبر 7, 2010

یه همکاری دارم اصفهانیه، یه بار داشت در مورد محله ای که توش بزرگ شده بود صحبت میکرد. میگفت محله کثیفی بوده، به قول خودشون باید حواست بود که گیر این بچه خورا نمیفتادی. کسایی که بچه ترتیب میدادن!! یه داستانی واسم تعریف کرد که یه چند روزی فکرم را مشغول کرد. میگفت یه بار یکی از سرهنگهای نیروانتظامی فشارش را روی لات و لوتای محل زیاد کرده بود، اون ها هم به تلافی اینکار بچه اش را  دزدیدن و 9 نفری بهش تجاوز کرده بودن. این قضیه برمیگرده به سالهای 64 65 . چیزی که فکرم را مشغول کرده اون پسریه که این اتفاق واسش افتاده! اینکه این پسر بیچاره چطور بعد از این جریان زندگی کرده! الان چیکار میکنه، به چه بیماری روانی دچار شده؟ و خیلی چیزهای دیگه. وقتی به همه این چیزها فکر میکنم وجودم پر میشه از درد، درد اینکه چطور یه اتفاق میتونه زندگی آدمی را زیر و رو کنه…!

h1

ترس

نوامبر 27, 2010

اعتراف کردن به ضعف های خود بزرگترین کاره روی زمینه، ولی سخترین کار اینه که ضعفت بزرگترین ضعف روی زمین باشه!!

باید اعتراف کنم که من آدم ترسویی هستم و متنفرم از این موضوع.

گوش کنید:

بیا بنویسیم

مهستی

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.